نامه به انجمن صنفی روزنامه نگاران

افتاده‌ام‌ در ‌پیچ ‌و ‌خم ‌نامه‌نگاری ‌به ‌نهاد‌هایی ‌که ‌فکر ‌می‌کنم ‌شاید ‌بتوانند این‌بار‌ همه ‌ناگفته‌هایی ‌را‌ که ‌جزء ‌کابوس ‌روزنامه‌نگاری ‌ایران ‌شد ه‌منتشر ‌کنند.
اولین ‌قدم ‌ر ا‌با ‌نامه ‌به ‌انجمن‌صنفی‌برداشتم‌ فعلا ‌‌نامه ‌را ‌به ‌صندوقچه‌ای ‌سپرده‌ام ‌تا ‌تصمیم ‌انجمن ‌را ببینم ‌احتمالا ‌آنچه ‌را ‌که ‌به ‌اعضای‌ هیات ‌مدیره ‌انجمن تو‌ضیح ‌دادم ‌‌بعد ‌از ‌انتشار‌ تصمیم ‌هیات‌مدیره منتشر ‌می‌کنم.

+ 12:22 AM

نظرها

ساناز جان اولا اینجا مبارک دوما خودت پیگیری هات رو بکن اگه به مسوولان عزیز روزنامه ما باشه کلا باید کار خبرنگاری را بگذاریم کنار، می بینمت

سلام. جات خيلي خاليه. روزنامه نگاري در ايران و بخصوص اعتماد ملي كه هر كس سنگ خود را به سينه مي زند سخت ترين كار دنياست . اميدوارم بتواني بهترين تصميم را بگيري. تصميمي كه خودت را قرباني نكند .

ساناز عزیر!
1- این دفتر مشق تازه برای نوشته هات خوشگله و مبارکت باشه!
2- خواستم بهت بگم که کاملا احساست رو درک می کنم و میدونم که تو همچین موقعیتی چقدر آدم احساس بی ثمری و بی اثری و تحقیرشدگی میکنه...
بهت حق میدم که عصبی باشی، ولی ازت میخوام یه لحظه عمیقا به این فکر کنی که ساناز در کدوم موقعیت به خواسته قلبی خودش نزدیکتره و حضورش موثرتره!
ما در جایی از دنیا داریم زندگی میکنیم که انتظارات مطلق جواب داده نمیشه و مجبوری که نگاه قیاسی داشته باشی...
از خودت بپرس که واکنشت در برابر رفتار مدیران روزنامه اعتماد ملی چه دردی رو دوا میکنه؟
آیا از اونها انتظار متنبه شدن داری؟!
آیا جایی رو با مدیرانی فهیم تر برای کار سراغ داری؟! ازت میخوام یه نگاهی به نوشته این لینک: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=panah.persianblog.ir&postid=7043516 بندازی و برای خودت یادآوری کنی که روزنامه نگاری ایرانی پدیده ای منحصر بفرده که مطمئنم وقتی کمی عصبانیتت فروکش کنه، باز هم یادت میفته که سالهاست داری با فراز و فرودش تا میکنی و این حرفه گریز ناگزیر من و توست.
به قول محمدعلی بهمنی عزیز:
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خفته از این خیل جدا میماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنید
این سفر همره تاریخ به جا میماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دلسیر ز هر دام رها میماند
میرسیم آخر و افسانه وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها میماند
بی صداتر ز سکوتیم، ولی گاه خروش
نعره ماست که در گوش شما میمانید
بروید ای دلتان نیمه، که در شیوه ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا میماند

ساناز عزیر!
1- این دفتر مشق تازه برای نوشته هات خوشگله و مبارکت باشه!
2- خواستم بهت بگم که کاملا احساست رو درک می کنم و میدونم که تو همچین موقعیتی چقدر آدم احساس بی ثمری و بی اثری و تحقیرشدگی میکنه...
بهت حق میدم که عصبی باشی، ولی ازت میخوام یه لحظه عمیقا به این فکر کنی که ساناز در کدوم موقعیت به خواسته قلبی خودش نزدیکتره و حضورش موثرتره!
ما در جایی از دنیا داریم زندگی میکنیم که انتظارات مطلق جواب داده نمیشه و مجبوری که نگاه قیاسی داشته باشی...
از خودت بپرس که واکنشت در برابر رفتار مدیران روزنامه اعتماد ملی چه دردی رو دوا میکنه؟
آیا از اونها انتظار متنبه شدن داری؟!
آیا جایی رو با مدیرانی فهیم تر برای کار سراغ داری؟! ازت میخوام یه نگاهی به نوشته این لینک: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=panah.persianblog.ir&postid=7043516 بندازی و برای خودت یادآوری کنی که روزنامه نگاری ایرانی پدیده ای منحصر بفرده که مطمئنم وقتی کمی عصبانیتت فروکش کنه، باز هم یادت میفته که سالهاست داری با فراز و فرودش تا میکنی و این حرفه گریز ناگزیر من و توست.
به قول محمدعلی بهمنی عزیز:
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خفته از این خیل جدا میماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنید
این سفر همره تاریخ به جا میماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دلسیر ز هر دام رها میماند
میرسیم آخر و افسانه وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها میماند
بی صداتر ز سکوتیم، ولی گاه خروش
نعره ماست که در گوش شما میمانید
بروید ای دلتان نیمه، که در شیوه ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا میماند

با سلام
بسيار جالب ودلنشين بود .دوست عزيز خسته نباشيد .
همواره بايد در تلاش بود تا به يك نتيجه و راهكار مناسب رسيد و همه شيريني كار به همين فعاليتهاست .اميدوارم هر چه زودتر نتيجه بگيريد .
خوشحال ميشم فرصت شد به وبم سر بزنيد .
همواره سبز وتندرست

ارسال نظر